می سوزم و می میرم و جان می گیرم
-
تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 11:42
صاف نشستم وسط اتاق و زدم زیر گریه. بعد از دو سه هفته ای توی خواب بغض کردن و داد کشیدن گمانم پیشرفت خوبی بود توی بیداری به هق هق افتادن.بعد بساطم را جمع کردم و رفتم پی پروژه های عقب افتاده. اگر واقعا روحی وجود داشته باشد تصورم چیزی شبیه به کارتون شهر ارواح است .حس میکنم چیزهای شبیه چرخ دنده توی روحم ...
دنیا پل باریکی بین بد و بدترهاست
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:51
بدتر از ترک شدن توسط آدما، بدتر از ترک کردن آدما و مدتها به پشت سرنگاه کردن بدتر از شبهای تنهایی غربت و کلید رو تو قفل چرخاندن و یک گوشه کز کردن روی جزوه ها و کتابای نخونده، بدتر از شبها جای خالی ادمها را کنار خودت شمردن، بدتر از سگ دو زدن برای آدمی که دیپلم هم نداره اما مدیرعامله و در نهایت فحش شنی...
من زیستنم قصه مردم شده است
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:51
این روزا فقط درد می کشم، حس لیوان خالی و دهنی دارم که خرده نونهای آخر سفره رو درش ریخته باشن و روی سینک ظرفشویی معطل مانده باشه برای چند روز، یه چیزی درونم رخنه کرده، توی سرم، توی قلبم، زیر زبونم. یه چیزی که سمیه، خطرناک و ترسآور. انگار توی سرم پنیر پیتزا ریخته باشن، توهماتم هی کش میان و دراز می شن،...
از خر زخمی ابلیس زمینگیر ترم
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:51
اولین بار که حس کردم باید خم بشم و تکه تکه های شکسته خودمو از مقابل بقیه جمع کنم، اول راهنمایی بودم. من شکسته بودم و معلم اشغال و بیشعورم یک بازوی منو به حرص فشرده بود که چرا بین علم بهتر است یا ثروت؟ ثروت را انتخاب کردم. بعد هم چیزی بارم کرده بود و من مجبور شده بودم خودم را جمع کنم و به نیمکتم برگر...
بگو سیب...
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:51
تو همه اون عکس ها من از گم شدن تو دنیای غریب کودکیه خودم اومدم، از یه پازل هزار تکه، از دستایی که منو کنار هم میچیدن و از دستاییکه منو به هم میریختن. برای کسی قابل فهم نبود من از تاریکیه شب های کودکیمو کابوسهایی که مثل بختک به خوابم می افتادن اومدم، من از مداد رنگیهایی که هیچ وقت روی هیچ کاغذی کشیده...
یک صفر پس از اعشار (تقاضای رمز نکیید لطفا)
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:51
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
یک "من" وسط زندگیم گم شده است
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:51
میشه تو زندگی همه باشی جز خودت؟ میشه تو زندگی تنها کس باشی بجز خودت؟میشه جای دوست ، جای خانواده، تکیه گاه و سنگ صبور، همه چیز و همه کس باشی بجز خودت؟ من همیشه "همه " بودم جز "من". این که همه با "من" جای خالی خیلی چیزا و کسارو پر کردن "من" رو شکست. خردم کرد، اینکه هر تیکه ام نشست جای یه چیز و یه کسی ...
یک صفر پس از اعشار (تقاضای رمز نکنید لطفا)
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:51
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
یک صفر پس از اعشار
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:51
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
با جمعه ترین حالت شنبه چه کنم؟!
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:51
معمولا سعی کردم آدمی باشم که دیگران روی من حساب کنن ولی گاهی وقت ها بد میرن روی اعصابم آدم هایی که فکر میکنن همیشه هستم. احتمالا یه روز بدون هیچ اثری از خودم ناپدید میشم. شاید برای انتقام از همه آدمایی که بودنم رو به خاطر همیشه بودنم ندیده گرفتند. کاش می دونستن گاهی صدای خنده هام با صداشون قاطی میشه...
اگر دردم یکی بودی چه بودی....
-
تاریخ: 1396/9/14 ساعت: 11:02
کاش شعورتون بکشه برای گفتن از درد های زندگیتون و پهن کردن سفره ی دلتنگیتون، به منِ دلتنگِ بخت برگشته ی شکست خورده پناه نیارید! من بلدم فقط سکوت کنم، لبخند ژکوندی تحویلتون بدم، سرم رو به علامت تأیید کمی به سمت پایین خم کنم و در دل آرزو کنم که هر چه زودتر دهنتون رو ببندید و خفه شید.
در امتداد این شب نفتی سقط جنونم کردی
-
تاریخ: 1396/9/14 ساعت: 11:02
وحشت همه وجودم رو فرا گرفته، ترس رو در قامت یک جسم نامرئی می بینم که به سمتم میاد و آرام آرام وجودم رو از درون تنم می خورد تا به مغزم برسه واز کار بندازه. سرما به تک تک سلولهای بدنم رسوخ کرده و کرخت شدم. فکرم منجمد شده، مغزم منجمد شده، روحم منجمد شده. سال هاست سرم درد میکنه برا دوچار شدن؛ کوچه به کو...
My Sasy classmate
-
تاریخ: 1396/9/12 ساعت: 7:57
از وقتی اومدم اینجا یه بازگشتی داشتم به دوران تکامل خودم، n امین «دوره ی نوجوانی»! یعنی حالات عجیب غریبم خودمو یاد اون زمونام میندازه. پریشونی، سردرگمی، بحران هویت، وابستگی، ترس از مقاله و سمینار و رساله و حال به هم خوردگی از دانشجوی هم رشته ام در واحد علوم تحقیقات و ...! در کل حالت مسترشیپی که رو ا...
آبان شروع هر زمستان جدید است
-
تاریخ: 1396/9/12 ساعت: 7:57
نمیدونم جریان چیه... ولی روزام یه جورای عجیبی داره میگذره... یه جورای عجیبی که انگار یه چیزی داره تموم میشه... یه چیزی قراره به آخر برسه. انگار یه آخری نزدیکه... نمی دونم چه آخری! آدم تعداد سال های دانشجوییش رو که میبینه تازه میفهمه کمم عمر نکرده! مغزه آدمیزاده دیگه. ولش کنی هر چی دلش میخواد فکر می ...
برگ برگ این شب سیاه یکان یکان درد می کشد...
-
تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 20:35
۱) امروز رو هم مرخصی بودم مثل چند روز قبل، عمده کارهای مفید من در این روز عبارت بودند از رفتن به دیدار دوست جانم به شکرانه بازگشتش از کربلا، تماشای فیلم me before you که آخرش وقتی نقش اول داستان تو یه کافی شاپ تو پاریس داشت با آرامش قهوه میخورد من با
در جبر جهان مجبور
-
تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 20:35
پاییز برای من بخودی خود مضخرفه؛ وقتی سرما بخورم، وقتی برا رسیدن به ترمینال دیر کنم، ازقضا دوتا راننده تاکسی بخورن به پستم که سر مسافر تا مرز کتک زدن هم پیش برن، بعد بغل دستیم یه آدم عوضیه مریض و بیشعور باشه که از دستش بچپم یه گوشه باز وول بخوره و ا
زندگی را سخت مجبورم
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 2:41
می دونین با همه خوبیاتون، با همه مهربونیاتون ساده ترین مسائل زندگی رو برام پیچیده میکنید؛ واقعا لازمه این قدر منو بترسونید؟! این قدر سر هر چیزی ته دلمو خالی کنید؟ +عنوان علی رضا آذر
ما احمق های نچسب
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 2:41
از ویژگی آدمهای احمق اینه که وقتی که باید حرف بزنن سکوت می کنن و وقتی که باید سکوت کنن حرف می زنن. آدم احمق حرفاش رو دونه به دونه میچینه کنار هم اما نمی دونه حرفی که به وقتش زده نشه دیگه مثل دونه های انار منظم نیست میشه انگور. هم تمرکزش رو می گیره هم سیستم عصبیش رو مختل می کنه دیگه حرف زدنش نه تنها ...