برچسب:
نویسنده: لیلا کریمیپور
برچسب:
نویسنده: لیلا کریمیپور
این روزا فقط درد می کشم، حس لیوان خالی و دهنی دارم که خرده نونهای آخر سفره رو درش ریخته باشن و روی سینک ظرفشویی معطل مانده باشه
برای چند روز، یه چیزی درونم رخنه کرده، توی سرم، توی قلبم، زیر زبونم. یه چیزی که سمیه، خطرناک و ترسآور. انگار توی سرم پنیر پیتزا ریخته باشن، توهماتم هی کش میان و دراز می
شن، اونقدر دراز که میتونن بخزن و دور تنم بپیچن و خفه ام کنن. درد می کشم این روزها را... نیمه خالی یک لیوان نمیتونه اونقدر پر باشه از تصور خلقت . باور نمی کنم خودمو...
برچسب:
نویسنده: لیلا کریمیپور
برچسب:
نویسنده: لیلا کریمیپور
برچسب:
نویسنده: لیلا کریمیپور
برچسب:
نویسنده: لیلا کریمیپور
برچسب:
نویسنده: لیلا کریمیپور
برچسب:
نویسنده: لیلا کریمیپور
برچسب:
نویسنده: لیلا کریمیپور
برچسب:
نویسنده: لیلا کریمیپور
کاش شعورتون بکشه برای گفتن از درد های زندگیتون و پهن کردن سفره ی دلتنگیتون، به منِ دلتنگِ بخت برگشته ی شکست خورده پناه نیارید! من بلدم فقط سکوت کنم، لبخند ژکوندی تحویلتون بدم، سرم رو به علامت تأیید کمی به سمت پایین خم کنم و در دل آرزو کنم که هر چه زودتر دهنتون رو ببندید و خفه شید.
برچسب:
نویسنده: لیلا کریمیپور
برچسب:
نویسنده: لیلا کریمیپور
برچسب:
نویسنده: لیلا کریمیپور
برچسب:
نویسنده: لیلا کریمیپور
برچسب:
نویسنده: لیلا کریمیپور